گمشده در ترجمه

آیا زبانی که به آن صحبت میکنیم به نحوه تفکر ما شکل میدهد؟ آیا زبان افکار ما را بیان میکند یا ساختارهای زبانی (حتی بدون آگاهی و رضایت ما) به افکار و امیال ما شکل میدهند؟

مثلاً در زبان فارسی میگوییم «یکی بود یکی نبود» و در زبان انگلیسی میگویند «Humpty Dumpty sat on a» که همین یک جمله از سرودها و حکایات کودکانه هم مشخص میسازد که زبانها چقدر با هم فرق دارند. در زبان انگلیسی باید فعل را صرف کرده و زمانش را مشخص کرد که در این مورد بجای sit میگویند sat ولی مثلاً در زبان اندونزیایی فعل صرف نمیشود.

در زبان روسی علاوه بر صرف فعل بسته به زمان آن، باید جنسیت فاعل را هم مشخص کرد. همچنین باید مشخص سازید که فعل تمام شده یا هنوز هم در حال انجام هست. اگر فعل به مدت زمان مدنظر انجام شده باشد صرف آن متفاوت از وقتی خواهد بود که زودتر از موعد مورد نظر به اتمام رسیده باشد.

در زبان ترکی کار از این هم سختتر میشود و اینکه اطلاعاتی که نقل میکنید را از کجا بدست آورده اید در صرف فعل تاثیر میگذارد. مثلاً اگر بخواهید بگویید «یکی بود» و خودتان دیده باشید که یکی بود، نوعی از فعل و اگر خوانده یا شنیده باشید که «یکی بود» صرف فعل تفاوت خواهد کرد.

آیا انگلیسی زبانها، اندونزیاییها، روسها و ترکها به علت تفاوت در ساختار زبانهایشان در فهم و بیادآوری اتفاقات و تجربیاتشان با هم تفاوت دارند؟

این سوال موجب جنجالها و اختلاف نظرهای بسیاری در فلسفه ذهن و فلسفه زبان شده است که میتواند پیامدهای مهمی برای حوزه سیاست، قانون و مذهب به دنبال داشته باشد ولی تا همین اواخر تحقیقات تجربی بسیار کمی در این مورد انجام گرفته بود. این نظر که زبان بر روی افکارمان تاثیر میگذارد مدتها مسخره و نادرست دانسته میشد و در بهترین حالت آنرا غیرقابل آزمایش میدانستند. ولی امروزه با موج عظیم تحقیقات علوم شناختی مشخص شده است که زبان تاثیر عمیقی بر افکار ما و نگرشمان بر جهان دارد.

این سوال که آیا زبان افکار ما را شکل میدهد یا نه قدمتی به درازای چند قرن دارد. شارلمانی، پادشاه فرانسه باستان ادعا کرده بود «دانستن زبان دوم مثل داشتن روح دوم است» ولی وقتی در دهه شصت و هفتاد قرن بیستم میلادی نظریات نوآم چامسکی در مورد زبان محبوبیت یافت، این سوال هم به حاشیه رفت چون چامسکی میگفت که یک گرامر کلی و سراسری برای تمام زبانها وجود دارد و زبانهای گوناگون واقعاً هم تفاوت زیادی با هم ندارند. خوب اگر زبانها با هم فرقی ندارند پس این سوال که زبانهای مختلف تاثیر مختلفی روی نحوه تفکر میگذارند هم بیمعنی میشد.

جستجو برای یافتن اصول سراسری و فراگیر زبانشناسانه برای زبانهای مختلف، اطلاعات جالبی در مورد زبانها را آشکار ساخت. بعد از دهه ها کار برای یافتن اصول فراگیر، حتی یک اصل زبانشناسی فراگیر هم نتوانست از تحقیقات سربلند بیرون بیاید. برعکس، هرچه زبانشناسان تحقیقات عمیقتری در مورد زبانهای دنیا انجام میدادند (البته فقط بر روی بخش کوچکی از هفت هزار زبان دنیا تحقیق شد)، تفاوتهای پیشبینی نشده جدید و بیشماری آشکار گشت.

البته اینرا هم بگوییم که تفاوت در زبان لزوماً هم بمعنی تفاوت در افکار نیست. در دهه گذشته بود که دانشمندان علوم شناختی علاوه بر نحوه صحبت، شروع به بررسی نحوه فکر کردن هم کردند و بدنبال یافتن پاسخ این سوال شدند که آیا تجربیات ما از بنیانی ترین حوزه ها مثلاً مکان و زمان و روابط علت و معلول هم ساخته زبان هستند یا نه.

مثلاً در زبان بومی مردمان ناحیه پورمپورا که از جوامع بومیان استرالیاست، لغاتی برای راست و چپ وجود ندارد و بجای آن از جهتهای جغرافیایی (شمال، جنوب، شرق و غرب) استفاده میکنند یعنی مثلاً میگویند «مواظب پای جنوبغربی ات باش» و بجای سلام میپرسند «کجا میری؟» و جواب مناسب چیزی شبیه این میشود: «راهی طولانی به سمت جایی بین شمال و شمالغربی در پیش دارم، تو چطور؟». پس اگر موقعیت جغرافیای خود را ندانید حتی از عهده یک احوالپرسی ساده هم برنخواهید آمد.

جالب است بدانید که این مورد نادری نیست و تقریباً یک سوم زبانهای جهان از جهتهای جغرافیایی برای فضا و مکان استفاده میکنند. درنتیجه این تمرین مداوم که زبان به آنها تحمل میکند، گویشوران این زبانها حس جهتیابی فوق العاده ای دارند و موقعیت جغرافیایی و جهت مسیر طی شده جایی که در آن هستند را حتی در مکانهای ناآشنا نیز میدانند. گویشوران این زبانها آنچنان عملکرد بالایی در جهتیابی دارند که دانشمندان قبل از اینگونه آزمونها فکر میکردند خارج از توانایی انسان است. این تفاوتی بزرگ و بنیادی در نحوه تصور مکان و جهت است که زبان به گویشورانش آموخته است.

تفاوت نحوه تفکر افراد در مورد فضا و مکان به اینجا ختم نمیشود و درواقع افراد از دانسته هایشان در مورد فضا و مکان استفاده کرده تا مفاهیم انتزاعی تر و پیچیده ای تری همچون زمان، اعداد، درک موسیقی، نسبتهای خانوادگی، اخلاق و عواطف را پی ریزی کنند. پس آیا نگرش متفاوت  بومیان استرالیا در مورد فضا و مکان باعث خواهد شد در مورد سایر چیزها مثلاً زمان هم فکر دیگری داشته باشند؟

برای یافتن پاسخ این سوال من و همکارم به استرالیا رفتیم و به این بومیان تصاویری نشان دادیم که گذشت زمان را نشان میدادند. مثلاً تصویری از یک نفر در سنین مختلف، تصویر مراحل رشد کروکودیل و تصویر موزی که در نهایت خورده میشود. سپس این تصاویر را که ترتیب زمانی شان بهم ریخته شده بود را به بومیان میدادیم تا به ترتیب زمانی آنها را مرتب کنند. هر شخص را در دو حالت مختلف آزمایش میکردیم و در هر حالت آنها را بسوی جهت جغرافیایی متفاوتی مینشاندیم. انگلیسی زبانها عکسها را با ترتیب زمانی درست و از چپ به راست میچیدند و عبری زبانها اینکار را از راست به چپ انجام میدادند چون زبان عبری از راست به چپ نوشته میشود.

جالب اینجاست که بومیان استرالیا عکسها را در هر حالتی از شرق به غرب میچیدند. یعنی وقتی رو به جنوب بودند چپ به راست چیدند، وقتی رو به سمت شمال نشستند از راست به چپ چیدند و وقتی رو به شرق نشستند، عکسها را از شرق به سمت بدنشان چیدند. البته ما به آنها نمیگفتیم که رو به سمت کدام جهت جغرافیایی نشسته اند ولی خودشان جهتهای جغرافیایی را متوجه میشدند و خودبخود ترتیب زمانی را هم بر اساس جهت جغرافیایی شان شکل میدادند. روشهای جالب دیگری برای چیدن ترتیب زمانی در زبانهای دیگر وجود دارد. در زبان ماندارین چینی آینده در زیر و گذشته در بالاست. در زبان آیمارا که از زبانهای سرخپوستان آمریکای جنوبیست، آینده در پشت و گذشته در جلوست.

علاوه بر زبان و مکان، زبان بر درک ما از روابط علت و معلولی هم تاثیر میگذارد. مثلاً انگلیسی زبانها معمولاً اتفاقات را طوری روایت میکنند که یک عامل فاعلی وجود داشته باشد. یعنی میگویند «جان کوزه را شکست» حتی اگر این شکستن بصورت اتفاقی و تصادفی رخ دهد. ولی اسپانیایی زبانها و ژاپنی زبانها میگویند «کوزه شکست». اینگونه تفاوتها بین زبانهای مختلف پیامدهای مهم و عمیقی بر نحوه درک گویشوران آن زبانها از اتفاقات دارد و فهم آنها از عاملیت و روابط علت و معلولی را شکل میدهد و نحوه بیادآوری اتفاقات توسط آن گویشوران را مشخص ساخته و درنتیجه تعیین میکند که چقدر خودشان و بقیه را در قبال اتفاقات مقصر بدانند.

کیتلین فازی (Caitlin Fausey) تحقیقی در دانشگاه استانفورد انجام داد که طی آن به انگلیسی زبانها، اسپانیایی زبانها و ژاپنی زبانها ویدیویی از دو نفر نشان داده شد که بادکنکها را میترکاندند، تخم مرغ ها را میشکستند و عمدی یا غیر عمدی نوشیدنی را به زمین میریختند. سپس از داوطلبان در مورد هرکدام از این اتفاقات سوال میشد که «آیا بیاد دارید چه کسی اینکار را کرد؟» نتایج تحقیقات حاکی از اختلافی شوکه کننده در بیادآوری اتفاقات است که منشا زبانشناختی دارد. داوطلبان اسپانیایی زبان و ژاپنی زبان فاعل اتفاقات تصادفی را بیاد نمیاوردند ولی انگلیسی زبانها بیاد آوردند. ولی در مورد رخدادهای عمدی، اسپانیایی ها و ژاپنی ها توانستند مثل انگلیسیها عامل و فاعل را بیاد بیاورند چون در زبانشان هم به فاعل اشاره میشود ولی چون در زبان ژاپنی و اسپانیایی برای اتفاقات تصادفی به فاعل اشاره نمیشود، داوطلبان هم نمیتوانستند فاعل را بیاد بیاورند.

در یک مطالعه دیگر ویدیویی به داوطلبان نشان داده شد که در آن شخصی قسمتی از لباس شخص دیگر را پاره میکند و سپس داوطلبان دو گروه شده و گزارشی مکتوب از این ویدیو به آنها داده میشود که کاملاً یکسان هستند ولی جمله آخر آنها متفاوت است. در یکی نوشته شده بود «لباس پاره شد» و در دیگری به عاملیت تاکید شده بود: «لباس را پاره کرد». با اینکه هر دو گروه ویدیویی یکسان را تماشا کرده بودند و پاره کردن لباس را دیده بودند ولی باز هم نقش زبان بکار رفته اهمیت دارد چون گروهی که در گزارش خوانده بودند «لباس را پاره کرد» آن شخص را بیشتر مقصر میدانستند و حتی ۵۳ درصد جریمه بیشتری را برای اینکار در نظر گرفتند.

علاوه بر زمان و مکان و روابط علّی، الگوهای زبانی، سایر حوزه های تفکر را هم شکل میدهد. در زبان روسی بین آبی کمرنگ و آبی پررنگ اختلاف زیادی وجود دارد و بهمین دلیل هم روسها بهتر میتوانند انواع رنگهای طیف آبی را از هم تشخیص دهند. قبیله ای در آمازون هست بنام پایراها (piraha) که در زبانشان کلمه ای برای اعدداد ندارند و از عباراتی همچون کم و زیاد استفاده میکنند درعمل هم نمیتوانند تعداد دقیق اشیا را بفهمند. شکسپیر میگفت گل رز هر اسم دیگری در زبانهای دیگر هم داشته باشد بازهم خوش بوست. ولی ظاهراً اشتباه میکرد و زبان بر روی حواس پنجگانه هم تاثیر میگذارد.

الگوهای زبانی همچون پنجره ای رو به فرهنگ آن زبان هستند که اولویتها و گرایشات آن فرهنگ را نشان میدهند. مثلاً ساختار جملات زبان انگلیسی بر روی فاعل تمرکز دارد و درنتیجه نظام قضایی انگلستان و آمریکا هم تمرکزش روی پیدا کردن عامل جنایت و تنبیه اوست. پس آیا زبان به ارزشهای فرهنگی شکل میدهد یا این ارزشهای فرهنگیست که به زبان شکل میدهد.

بلاشک زبان مخلوق انسان است و ابزاری است که آفریده ایم و بسته به نیازهایمان آنرا صیقل میدهیم. اینکه ثابت کنیم گویشوران زبانهای مختلف به طرق فمختلفی میاندیشند، مشخص نمیکند که آیا زبان بر افکار تاثیر میگذارد یا افکار و اندیشه ها بر زبان تاثیر میگذارند. اگر بخواهیم عاملیت زبان را مشخص کنیم، باید تحقیقاتی انجام بگیرد که مستقیماً تغییراتی در زبان اعمال کرده و بدنبال عواقب آن در حوزه های شناختی بگردد.

یکی از پیشرفتهای کلیدی در سالهای اخیر، نشان دادن دقیق این ارتباط علّی و معلولی است. یافته ها حاکی از این است که اگر حرف زدنمان را عوض کنیم، افکارمان هم عوض میشود. پس اگر کسی زبان جدیدی یاد بگیرد درواقع روش جدیدی برای فکر کردن و نگرش به دنیا هم یاد گرفته است. همچنین وقتی افراد دوزبانه تکلمشان را از زبانی به زبان دیگر تغییر میدهند، نحوه فکر کردنشان هم عوض میشود. اگر تواناییهای زبانی افراد را بگیرید و بخواهید یک کار ساده غیرزبانی انجام دهند، عملکردشان به طرز عجیبی تغییر میکند و حتی گاهاً باهوشتر از موشها و اطفال بنظر نمیرسند. مثلاً در تحقیقی که اخیراً بر روی دانشجویان ام آی تی (MIT) انجام گرفت، نقطه هایی روی صفحه نمایش نشان داده میشد و از داوطلبان خواسته میشد تعدادش را بگویند. وقتی به داوطلبان اجازه داده میشد بصورت معمول بشمارند، عملکردشان عالی بود. اگر به داوطلبان گفته میشد مثلاً با دست روی میز ریتم بگیرند، باز هم درست میشماردند. ولی اگر از آنها خواسته میشد هنگام شمارش، یک عمل کلامی هم انجام بدهند (مثلاً تکرار سخنان گوینده اخبار)، توانایی شمارششان از بین میرفت. بعبارت دیگر برای شمردن به تواناییهای زبانی احتیاج داشتند.

همگی این تحقیقات جدید نشان داده است که زبانی که بدان سخن میگوییم هم افکارمان را بیان میکند و هم به افکارمان شکل میدهد. ساختارهای زبانی عمیقاً بر نحوه ای که ما واقعیت را در ذهنمان شکل میدهیم تاثیر میگذارند و ما را باهوش و فرهیخته نشان میدهند.

زبان بی همتاترین داشته بشر است و وقتی زبان را مطالعه میکنیم بخشی از آنچه ما را انسان ساخته است را کشف میکنیم و نگاهی به بطن طبیعت بشر میاندازیم. همچنانکه به تفاوتهای زبانهای مختلف و گویششوران آنها پی میبریم، درمییابیم که طبیعت انسانها هم بسته به زبانی که بدان سخن میگویند، میتواند بشکل گسترده ای با هم فرق داشته باشند. اینک قدم بعدی این است که سازوکار نقش زبان در بنای سیستم دانایی مان را بدانیم. فهم این نکته از این بابت مهم است که کمک میکند ایده هایی بسازیم که تابحال قابل تفکر نبودند. این موضوع دقیقاً ما را به بنیادی ترین سوالاتی میرساند که در مورد خودمان میپرسیم: ما چگونه ما شدیم؟ چرا این افکار را داریم؟

بهرحال اینک مشخص شده است که بخشی از پاسخ این سوال در زبانی نهفته است که بدان سخن میگوییم.

این نوشته ترجمه ای بود از مقاله ای از لرا بورودیتسکی (Lera Boroditsky) که استاد روانشناسی در دانشگاه استنفورد است.

منبع: http://www.wsj.com/articles/SB10001424052748703467304575383131592767868

 

بیشتر